تبلیغات
گریه های امپراطور

در چهارچوب تن هیچ انسانی نمی تواند به کمال مطلق برسد

بر شاخه های درخت غار
دو کبوتر
تاریک دید م
یکی خورشید بود وآن دیگری ماه

همسایه های کوچک
با آنان چنین گفتم
گور من کجا خواهد بود

در دنباله دامن من
چنین گفت خورشید

در گلوگاه من
چنین گفت ماه

ومن که زمین را بر گرده خویش
داشتم و پیش می رفتم
دو عقاب دیدم همه از برف
و دختری سراپا عریان
که یکی دیگری بود و دختر هیچکس نبود

عقابان کوچک
به آنان چنین گفتم
گور من کجا خواهد بود
در دنباله دامن من
چنین گفت خورشید

در گلوگاه من
چنین گفت ماه

بر شاخساران
درخت غار دو کبوتر عریان دیدم
یکی دیگری بود و هردو هیچ نبودند

   


یاد ِ دوست.... ویلیام شکسپیر

سه شنبه 10 مرداد 1391 نویسنده: | نوع مطلب :شعر ،شعر شعرای قدیم ،شعر شعرای غیر ایرانی ،

هر زمان كه از جور ِ روزگار
و رسوایی ِ میان ِ مردمان
در گوشه ی تنهایی بر بینوایی ِ خود اشك می ریزم،
و گوش ِ ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل ِ خویش می آزارم،

و بر خود می نگرم و بر بخت ِ بد ِ خویش نفرین می فرستم،
و آرزو می كنم كه ای كاش چون آن دیگری بودم،
كه دلش از من امیدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بیشتر است.

و ای كاش هنر ِ این یك
و شكوه و شوكت ِ آن دیگری از آن ِ من بود،

و در این اوصاف چنان خود را محروم می بینم
كه حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده ام
كمترین خرسندی احساس نمی كنم.

اما در همین حال كه خود را چنین خوار و حقیر می بینم

از بخت ِ نیك، حالی به یاد ِ تو می افتم،

و آنگاه روح ِ من
همچون چكاوك ِ سحر خیز
بامدادان از خاك ِ تیره اوج گرفته
و بر دروازه ی بهشت سرود می خواند

و با یاد ِ عشق ِ تو
چنان دولتی به من دست می دهد
كه شأن ِ سلطانی به چشمم خوار می آید
و از سودای مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.

   


ماجرای زولبیای نذری پیرزن عراقی برای اسرای ایرانی

سه شنبه 10 مرداد 1391 نویسنده: | نوع مطلب :طنز ،طنز ایرانی ،

image

ماه رمضان در اسارت حال و هوای دیگری داشت،‌ اینکه اسرا بعد از مدتی فرصت یافتند، آسمان شب را به بهانه دریافت سحری نظاره کنند یا اینکه پای زولبیای نذری با قیمت گران در سفره افطار آنها باز شود که خود حکایتی دیگر دارد.

ماه مبارک رمضان فرا رسیده بود. به جز عده معدودی که سخت مریض بودند، همه روزه می‌گرفتند. بچه‌ها تمام شب را به دعا و مناجات می‌پرداختند. شب زنده‌داری‌های ماه مبارک، اجر ویژه‌ای هم داشت و آن شانس بیرون رفتن از آسایشگاه بود. اسرا، تمام مدت اسارت را قبل از غروب آفتاب به آسایشگاه رفته و بعد از طلوع آن در صبح روز بعد بیرون آمده بودند.

سال‌ها بود که بچه‌ها منظره‌ شب را ندیده و حالا که عراقی‌ها قبول کرده بودند غذای سحر را پس از نیمه شب توزیع کنند، فرصت خوبی بود که به بهانه‌ گرفتن غذا از آشپزخانه، عقده‌ چند ساله‌ ندیدن ماه و شب و ستارگان را از دل واکنند؛ گر چه گاهی برای این تفریح متضرر می‌شدند. اتفاق افتاده بود که مسئول غذا در حال بازگشت از آشپزخانه، محو تماشای ماه و ستارگان، پیش پایش را ندیده و زمین خورده بود آن وقت مجبور شده بود که دست خالی به آسایشگاه بیاید.چند روز از ماه رمضان گذشته بود. خلیل عراقی - مسئول فروشگاه - اعلام کرد که زولبیا برای فروش آورده است. بچه‌ها هم به غیر از پولی که برای صندوق می‌گذاشتند، مابقی را دادند مسئول آسایشگاه تا زولبیا بخرد. وقت افطار نزدیک بود گروه هم‌خوان به یاد ایران و برنامه‌ رادیویی مخصوص لحظات افطار، در گوشه‌ای حلقه زده بود و اجرای برنامه می‌کردند.

«این دهان بستی، دهانی باز کن، سوی خوان آسمان پرواز کن» افطار آن شب فراموش نشدنی شد. زولبیا را تقسیم کردند، به هر نفر یک پر رسید.روز بعد، خلیل آمد توی آسایشگاه به ارشد گفت: «چطور بود زولبیا؟ بازم بیارم؟» ارشد گفت: «نه سرکار، ما دیگه پولی نداریم که زولبیا بخریم، اون هم با این قیمتی که تو می‌دی. ان شاء‌الله بمونه برای ایران.» لبخندی بر لبان خلیل نشست، خنده شد و آخرش به قهقه کشید، حالا نخند، کی بخند. مسئول آسایشگاه با تعجب علت خنده‌اش را جویا شد. خلیل در میان خنده گفت: «این زولبیا را پیرزن همسایه‌مون نذر کرده بود داد به من و سفارش کرد که ببر بده اسرا بخورن. من هم فروختمشون به شما و پول خوبی گیرم اومد!

راوی: احمد یوسف زاده نقل از خبرگزاری بین المللی زنان و خانواده

   


محمود دولت‌آبادی 72ساله شد

سه شنبه 10 مرداد 1391 نویسنده: | نوع مطلب :خبر ،

 

2934.jpg

دهم مردادماه، سال‌روز تولد محمود دولت‌آبادی است كه به 72سالگی رسیده است.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، محمود دولت‌آبادی، نویسنده پیشكسوت، دهم مردادماه سال 1319 متولد شد و در خانواده‌ای روستایی که از راه کار بر زمین سخت کویر روزگار می‌گذراندند، بزرگ شد. برای تحصیل به دولت‌آباد رفت و هم‌زمان به کارهای گوناگونی از جمله کفاشی و سلمانی تا کارگری در کارخانه پرداخت. دوران كودكی او در بحبوحه جنگ جهانی دوم و فقر ناشی از آن و سرخوردگی‌‏های پس از جنگ و اقتدار روس‌‏ها بر ایران سپری شد. عشق توأم دولت‌‏آبادی به ادبیات و هنر، باعث شد كه او بعد‌ها نبرد برای نوشتن را آغاز كند، چنان‌كه خود در نوشته‌هایش می‌گوید، «من در ادبیات نبردی را آغاز كرده‌‏ام، كه از آن باید پیروز بیرون بیایم.»

دولت‌‏آبادی پس از تجربه‌‏هایی كه در سبزوار داشت، عازم مشهد و آن‌گاه تهران شد و در این دوران باز هم مشاغل دیگری را تجربه كرد. او پس از مهاجرت به تهران در دهه ۱۳۴۰ به صورت جدی با تئاتر آشنا شد و در «شب‌های سفید» اثر داستایوفسكی بازی کرد. بازیگری در چند نمایش دیگر و كار در اداره برنامه‌های تئاتر از فعالیت‌های این دوره‌اش بود. سپس به گروه هنر ملی پیوست و دوران پرباری برایش رقم خورد.

در سال‌های ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۳ تئأتر و داستان‌نویسی در كنار هم، ذهن دولت‌آبادی را تسخیر می‌كند. با این‌كه همواره می‌نوشت؛ اما حضور او درعرصه‌ی نمایش نیز چنان بود که در یکی از سه فیلم موج نو سینمای ایرا ن یعنی «گاو» که حاصل داستانی از غلامحسین ساعدی و کارگردانی داریوش مهرجویی است، به نقش‌آفرینی پرداخت. جمشید مشایخی در کتاب «تا طلوع»، می‌گوید: «محمود دولت‌آبادی هم که امروز یکی از نویسندگان ماست، در آن فیلم (گاو) بازی داشت . در «میراث» نوشته و کارگردانی بهرام بیضایی هم من با دولت‌آبادی هم‌بازی بودم. او هم از آدم‌های انسان و زلال است.»

در همین سال‌ها تئاتر را کنار گذاشت و چنان‌كه خودش در «نون نوشتن» اشاره كرده، از این پس، خودش را وقف نوشتن می‌كند. او داستان‌نویسی را با انتشار «ته شب» در سال ۱۳۴۱ شروع كرده بود. در همان اولین كارهایش، فضاسازی، دیالوگ‌نویسی، شخصیت‌پردازی و توصیف فضا و شخصیت‌ها به خوبی پیداست. مشخصه دیگر آثار او، عشق به پدر یا خاطره پدری است كه بخش‌هایی از این عشق پدر فرزندی را در «نون نوشتن» هم بیان كرده است. نوشته‌های دولت‌آبادی شاخصه‌های زیادی دارد؛ ولی یكی از آن‌ها كه منتقدان به آن اشاره كرده‌اند، توصیف‌های بیرونی او از آدم‌هاست. توصیف ماجراها و شخصیت‌هایی كه داستان و ماجراهای‌شان بیش‌تر در محیط روستا می‌گذرد.

دولت‌آبادی پس از «ته‌شب»، «ادبار» را به همراه داستان‌های «بند»، «پای گلدسته امامزاده»، «هجرت سلیمان» و «سایه‌های خسته»، در مجموعه «لایه‌های بیابانی» در سال ۱۳۴۷ منتشر کرد. سپس اولین رمانش را با عنوان «سفر» به چاپ رساند. پس از آن، دولت‌آبادی رمان «اوسنه بابا سبحان» را نوشت كه مسعود كیمیایی از روی این رمان، فیلم «خاك» را ساخت. رمان بعدی دولت‌آبادی، «با شبیرو» است. او داستان‌هایی دارد که پرده داستان به روی یک زن باز می‌شود. «جای خالی سلوچ» و «کلیدر» و نیز «با شبیرو» از آن جمله‌ آن‌هاست. پس از آن، «گاواره‌بان» را می‌نویسد. داستان بعدی دولت‌آبادی، «مرد» است که در سال ۵۱ نوشته می‌شود. اثر بعدی او «عقیل عقیل» است. پس از آن «از خم چنبر» را منتشر می‌کند. اثر دیگری که از دولت‌آبادی منتشر می‌شود، «دیدار بلوچ»، سفرنامه کوتاهی است از زاهدان. اثر بعدی او هم رمان مطرح «جای خالی سلوچ» است.

مطرح‌ترین كتاب دولت‌آبادی، رمان ده‌جلدی «كلیدر» است؛ رمانی در ستایش کار و زندگی و طبیعت، رمانی حماسی از شجاعت و مردانگی، که خود دولت‌آبادی بارها گفته ‌است «دیگر گمان نکنم که نیرو و قدرت و دل و دماغم اجازه بدهد که کاری کامل‌تر از «کلیدر» بکنم. «کلیدر» از جهت کمی و کیفی، کامل‌ترین کاری است که من تصور می‌کرده‌ام که بتوانم و شاید بشود گفت در برخی جهات از تصور خودم هم زیادتر است.» «كلیدر» یک رمان عظیم روستایی است در ۱۰ جلد و بالغ بر 3000 صفحه که دولت‌آبادی بیش از ۱۵ سال عمرش را صرف نگارش آن کرده ‌است. او در این رمان با زبانی فخیم و حماسی بیش از 60 شخصیت را خلق كرده و به سرانجام رسانده است. این رمان همواره از سوی دو طیف از منتقدان نقد شده است؛ گروهی این رمان را اثری سترگ با ساختاری محكم و فضاسازی و شخصیت‌پردازی منحصر به فرد می‌دانند و بخشی هم معتقدند دولت‌آبادی در این اثر زیاده‌گویی كرده است. رمان «كلیدر» تا كنون از سوی نشر فرهنگ معاصر به چاپ بیست‌وسوم رسیده است.

یكی دیگر از رمان‌های محمود دولت‌آبادی هم رمان سه‌جلدی «روزگار سپری‌شده مردم سالخورده» است. آخرین رمان منتشرشده او نیز رمان «سلوک» است که برخی آن را با «بوف كور» صادق هدایت مقایسه می‌كنند. از مجموعه‌ی مقاله‌ها، مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های محمود دولت‌‌آبادی هم به كتاب‌های «ما نیز مردمی هستیم»، «كارنامه سپنج» و «قطره‌ی محال‌اندیش» و از نوشته‌هایش برای کودکان و نوجوانان به «ببر جوان و انسان پیر» و «آهوی بخت من گزل» می‌توان اشاره كرد.

«نون نوشتن» و «میم و آن دیگران» آخرین آثار منتشرشده این نویسنده هستند. كتاب اول بیش‌تر درباره دوران نوشتن او و دومی درباره ارتباطش با دیگر نویسندگان و هنرمندان به نگارش درآمده است. دولت‌آبادی همچنین كتاب‌های «زوال كلنل» و «طریق بسمل شدن» را در انتظار انتشار دارد. «كلنل» كه جزو نامزدهای جایزه بوكر آسیایی معرفی شد، تا كنون به زبان‌های آلمانی و انگلیسی منتشر شده است.

   


مجبور می‌شوم کفنم را عوض کنم!

پنجشنبه 1 تیر 1391 نویسنده: | نوع مطلب :طنز ،طنز ایرانی ،شعر ،شعر شعرای معاصر ،

 

               ناصر فیض

باید که شیوه‌ی سخنم را عوض کنم

شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم

گاهی برای خواندن یک شعر لازم است

روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده‌ام

آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم

در راه اگر به خانه‌ی یک دوست سر زدم

این‌بار شکل در زدنم را عوض کنم

وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من

وقت است قیچی چمنم را عوض کنم

باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش

جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم

وقتی چراغ مه شکنم را شکسته‌اند

باید چراغ مه‌شکنم را عوض کنم

عمری به راه نوبت ماشین نشسته‌ام

امروز می‌روم لگنم را عوض کنم

با من برادران زنم خو ب نیستند

باید برادران زنم را عوض کنم

دارد قطار عمر کجا می‌برد مرا؟

یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم

ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار

مجبور می‌شوم کفنم را عوض کنم

دستی به جام باده و دستی به زلف یار

پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟

   


دیگران نازند و تو از نازنینان ، نازتر!

پنجشنبه 1 تیر 1391 نویسنده: | نوع مطلب :شعر ،شعر شعرای معاصر ،

 

ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر ، شیرازتر
دیگران نازند و تو از نازنینان ، نازتر

چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست
چنگی از تو چنگ تر ، یا سازی از تو سازتر

قصۀ گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر
هم بلند آوازه تر شد ، هم بلند آوازتر

گشته ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت
چون دو ابروی تو از ایجاز ، با ایجازتر

چشم در چشمت نشستم ، حیرتم از هوش رفت
چشم وا کردم به چشم اندازی از این بازتر

از شب جادو عبورم دادی و ، دیدم نبود -
جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر

آن که چشمان مرا تَر کرد ، اندوه ِ تو بود
گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز ، تَر


علیرضا قزوه

   


 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
حقیقت زندگی ،خود زندگی است :که نه آغاز آن در زهدان و نه پایان آن در گور است.
به رویاها ایمان بیاورید که دروازه های ابدیت اند .
اگر از دوست خود جدا شدی ، مبادا که بر جدایی اش افسرده و غمین گردی ، زیرا آنچه از وجود او در تو دوستی و مهر برانگیخته است ، ای بسا که در غیابش روشن تر و آشکارتر از دوران حضورش باشد .
اگر به دیدار روح مرگ مشتاقید ، هم به جسم زندگی روی نمایید و دروازه های دل بدو برگشایید .که زندگانی و مرگ ، یگانه اند ، همچنانکه رودخانه و دریا .
زندگی روزانه شما پرستشگاه شما و دین شماست .آنگاه که به درون آن پای می نهید، همه هستی خویش را همراه داشته باشید .
چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری .
چه ناچیز زندگی کسی که با دست هایش چهره خویش را از جهان جدا ساخته و چیزی نمی بیند، جز خطوط باریک انگشتانش را.
برادرم تو را دوست دارم ، هر که می خواهی باش ، خواه در کلیسایت نیایش کنی ، خواه در معبد، و یا در مسجد . من و تو فرزندان یک آیین هستیم ، زیرا راههای گوناگون دین انگشتان دست دوست داشتنی “یگانه برتر ” هستند ،
شما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیم های گیتار را باز کنید ، ولی کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟
کار تجسم عشق است.

   


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :